مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید با محوریت دفاع مقدس در شهرستان کاشان

صوت "شنوندگان عزیز" هنگام آزادی خرمشهر
اوقات شرعی خرمشهر
نور عترت آمد از آیینه ام
کیست در غار حرای سینه ام
رگ رگم پیغام احمد می دهد
سینه ام بوی محمد می دهد
این چندمین سال است که بوی محمد را می شنویم اما دریغ از آنان که هر شب از سال را با محمد و خاندان اویند.آنان محمدی بودند و محمدی شدند.حسینی بودند و حسینی شدند.و اینک شبی فرخنده در کنار آنان و بر سر سفره آنان لذت عشق الهی را میچشند.
و اینجا ،سجاد و محمدند که در تنگنای این ظلمات ارض و سماء فقط میتوانند از آنها بنویسند و از وصف آنها درمانند.
التماس دعا از تمام شمایی که بدون شما ما نبودیم و ما نمی شدیم

فرزند شهيد سپهبد صياد شيرازي در گفتگويي مشروح كه با هدف بررسي زاويهي ديگر از ترور وي و همچنين ويژگيهاي برجسته شخصيتي اين شهيد صورت گرفت، موضوعات مختلفي را مورد توجه قرار داد.
* شب قبل از ترور چه مسائلي بين شهيد صياد شيرازي و خانواده گذشت؟
در اون سال من سوم دبيرستان بودم و شب شهادت ايشان شب امتحان درسي بنده هم بود و براي استفاده از محضر ايشان و طرح مسائل درسي خود به ايشان مراجعه کردم چراکه ايشان بر رياضيات و زبان انگليسي تسلط کاملي را داشتند.
ايشان هم تازه از سفر مشهد مقدس و زيارت امام رضا (ع) و ديدار با والده برگشته بودند و روحيه معنوي قوي هم در وجودشان بود و اين روحيه معنوي را به فضاي خانواده نيز انتقال داده بودند و نه تنها در شب شهادتشان بلکه هميشه با خانواده مهربان و با محبت بودند.
* صحبت خاصي در آن شب با خانواده نداشتند؟
به خود بنده بيشتر توصيه ايشان پرداختن به درس و علم بود تا مسائل علمي خود را با توجه بيشتري پيگيري کنم و حتما با ديگر اعضاي خانواده نيز به طور حتم مباحثي را مطرح کردهاند.
* در صبح روز ترور شما در اون صحنه حاضر بوديد، واقعه ترور ايشان چگونه بود؟
در روز ترور من و برادرم براي رفتن به مدرسه آماده شده بوديم و قرار بود که پدرم ما را به مدرسه برسانند. بنده کمي زودتر وارد حياط شدم و پدرم از حسينيهاي که در طبقه پايين منزل ما بود با دو کيفي که در دست داشتند خارج شدند و آن دو کيف را در صندق عقب ماشين تويوتايي که داشتند قرار دادند و بنده هم کيف مدرسه خودم را در ماشين گذاشتم و درب پارکينگ را باز کردم و ايشان ماشين را ساعت شش و 30 دقيقه بود كه از پاركينگ منزل خارج كردند و چند دقيقهاي براي اينکه برادرم هم به ما ملحق بشوند در مقابل درب منزل توقف کردند.
در اين لحظه من مشغول بستن درب پارکينگ بودم و شخصي را ديدم كه با لباس نارنجي رنگ شهرداري در حالي که ماسک به صورت و يک خارو در دست داشت، و در حالي که مشغول جارو زدن زمين بود به ماشين نزديک شد و نامهاي را به پدرم داد و در حالي که پدرم مشغول مطالعه اين نامه بودند، اين فرد اسلحهاي را از لباس خودش خارج کرد و چهار گلوله به سر ايشان شليک کرد و به سرعت به سمت کوچه پاييني منزل ما فرار کرد و در همان لحظه صداي موتوري را شنيدم؛ لذا به احتمال زياد اين فرد تنها نبود.
تهران- بامداد ۲۱فروردين
،۱۳۷۸امير سپهبد علي صياد شيرازي در حال خروج از منزل، به وسيله ي منافقين
مسلح در پوشش رفتگر، در برابر ديدگان فرزندش به شهادت رسيد و منافقين
كوردل، رسما اقدام به اين جنايت هولناك را به عهده گرفتند.
قهرمان
۲۱فروردين، سالروز شهادت اميري است كه
اسوه وفاداري و عشق بود؟ سردارعلي صياد شيرازي؟ همو كه ميگفت: -قهرمان كسي
است كه در جهاد اكبر، بر نفس اماره خود غالب آمده باشد، آن طوري كه آرزوي
يك بار غفلت كردن و خدا را از نظر دور داشتن را در دل شيطان به گور فرستد.
قهرمان كسي است كه در وابستگي به خدا و خط ولايت، آن چنان آبداده و توان
مند شده باشد كه با اطمينان قلبي، مهياي انجام هر تكليفي باشد كه از محور
ولايت بر عهده او بسپارند. قهرمان كسي است كه دل به دنيا نسپارد و در
التهاب هجرت به دياردوست، سر از پا نشناسد> و شهيد صياد شيرازي، در
عرصههاي مختلف اجتماعي و نظامي، حقيقت اين قهرمان را در وجود خويش متبلور
ساخت.
يوم الله
امروز روزي است كه شهيد علي صياد شيرازي،
يكي از بزرگ مردان عرصه ايثار و از خود گذشتگي، قدم از عرصه خاكي بر
ميدارد و پاي در گستره آسمانها مي نهد. در ميان ياران دير آشناي خود، به
مهماني ميرود و هلهله شادي ملائك را به هنگام ورود خود به فردوس برين، به
گوش جان ميشنود، او امروز مي رود تا نداي مظلوميت ايران وايرانيان، ديگر
بار در گوش جان جهانيان طنين اندازد و آنان را شرمنده خويش سازد.
سپهبد سرفراز
امير شجاع و دلاور ارتش پر افتخار
جمهوري اسلامي ايران، سپهبد صياد شيرازي، نامي پرافتخار و جاودانه است كه
با هشت سال دفاع مقدس و دلاوريها و از خودگذشتگي ها، عجين ميباشد. اين
عارف عاشق، نمونه بارز شرف و غيرت ايراني بود كه جان شيرين خويش را، فداي
عزت و سربلندي اسلام و ولايت نمود.
سپهبد سرافرازي كه عمر با بركت خويش را، در راه خدمت به ملت و مملكت اسلامي اش، سپري نمود و در راه رسيدن به لذت وصل، هرگز دل به زيورهاي دنيوي نبست و عارفانه و عاشقانه، سلوك وصل را طي نمود تا آن گاه كه جام شيرين شهادت را سركشيد.
در ادامه مطلب بخوانيد...
عمليات بيت المقدس عمدتاً از شمال ايستگاه حسينى يعنى نزديكى هاى جاده
اهواز خرمشهر آغاز شد.
براى رسيدن به اين جاده مى بايست از روى رودخانه كارون عبور كرد و حدود سى
كيلومتر نيز پياده روى مى كرديم تا به اولين مواضع دشمن مى رسيديم.قبل
ازعمليات در اين طرف رودخانه مستقر بوديم. بچه ها ازماهها قبل با آموزشهاى
سنگين خود را براى عمليات آماده مى كردند.
همه آماده و براى آزادى خرمشهر بى تاب بودند. بالاخره تجهيزات گرفتيم و با
سازماندهى اوليه تا پاى رودخانه كارون رفتيم و سپس از روى پلى عبوركريم كه
برروى آن نوشته شده بود پل آزادى، از پل عبور كرديم و در دشت باز خوزستان
كه دردست عراقيها بود راهپيمايى طولانى را آغاز كرديم.
دشمن بخاطر موقعيت مهم و موانع طبيعى اطراف جاده اهواز ـ خرمشهر را به
صورت يك دژ درآورده بود و با خاكريزهايى بلند ديوارهايى ساخته بود. در پشت
اين خاكريز ها جاده آسفالته اهواز به خرمشهر قرارداشت. دشمن مى توانست
دركمترين مهلت پيش بينى شده نفرات بى شمارى را دراين سنگرها مستقركرده و از
آن جايگاه بلندتمام دشت روبرو را قدم به قدم با آتشبارها شخم بزند.
راوي: شهيد حسن حسينيان
اوايل شب رسيديم بعد از صرف شام سمت موقعيت لشكر در منطقه قجريه راه
افتاديم، شب رسيديم. همانجا صبح را سر كرديم. چون گردان حبيب جزو گردانهاى
غواصى بود قرار شد براى ما آموزش غواصى ترتيب دهند. ۱۵ روز آموزش ديديم. يك
روز در چادر فرمانده برادر سيد فاطمى جمع شديم. برادر فاطمى چنان صحبت كرد
كه گويى شب عاشورا است.او گفت: شركت در عمليات اجبارى نيست هركس مى خواهد
برگردد.
در طى آموزش سختيهاى بسيارى ديده بوديم.يكى از بچه ها به شوخى مى گفت: اگر
نمرديم بعد از عمليات يكسال استراحت مى كنيم. از ساعت ۹ شب وارد آب مى شديم
و ساعت ۴ صبح بيرون مى آمديم. عمليات نزديك بود و فشار آموزشها بالا رفته
بود. فاصله ما با مقر گردان ولى عصر يك كيلومترى بود و آنها پايين تر
بودند.نام مقر اباعبدالله بود. در مقر ما نيروهاى عجيبى پيدا مى شد يك روز
من با شهيد داروبيان كنار آب نشسته بوديم به شهيد گفتم: اينها شهيد نخواهند
شد. بعد از چند دقيقه سكوت گفت: اينها بچه هايى هستند كه حتى مادرانشان هم
نفهميدند اينها كيستند ، اينها آمده اند و خواهند رفت.تعداد زيادى از همين
نيروها در عمليات والفجر ۸ هم غواص بودند. آب يخ بسته را مى شكستند و
آموزش مى ديدند. دندانهايشان به هم مى خورد يك روز بعد پس از اتمام نماز
مغرب و عشا سوار ماشين شده و ده كيلومترى از مقر دور شديم. پياده شديم و
گفتند: پياده بايد برگرديد.
منبع: سایت ساجد
تاکنون خشم و عصبانیت سیّد را به چشم ندیده بودم.
اصلا" باور نمی کردم که سیّد هم می تواند عصبانی شود!او که در بدترین حالات
جنگ یک
لحظه خونسردی خود را از دست نداده بود،چطور میتوانست به این سادگلی از
کوره در
برود،و این چنین فریاد سر بدهد؟!
…در صف اتوبوس ایستاده بودیم،چند نفر علیرغم اعتراض سایرین،خارج از صف سوار
شدند.وطبق معمول سیّد هیچگونه اعتراضی ننمود.
جوانی حدود 20ساله با ظاهری مذهبی،خود را به اول صف رساند و در مقابل
اعتراض
سایرین با لبخندی نمکی پاسخ داد:
یک عمر برای شما مردم سینه سپر کردم و خاک جبهه خوردیم،حالا یکبار هم که
شده شما حق
سوار شدن بدون صف را مانند اکثر کشورها به ما بدهید…
هنوز جمله جوان تمام نشده بود که متوجه شدم سیّد با چهره ای
برافروخته،آن جوان را
از پلکان اتوبوس به زیر کشیده و با صدائی فریاد گونه می گوید:
مگر به خاطر من و امثال من به جبهه رفتی که اکنون توقع قدر شناسی
داری؟!مگر به
خاطر امتیاز به جبهه رفتی که حالا غنیمت خوار شدی؟!
جبهه جای افراد منفعت طلبی به مانند تو نبود…
جبهه جای عاشقانی بود که تنها رضای معشوق را می دیدند، نه منافع خود را…
مردم جوان مدعی را از دستان سیّد جدا کردند…
زمزمه ها در بین جمعین آغاز شده بود،یکی می گفت:
خونش را دیگران میدهند،برخی دیگر به دنبال سوء استفاده هستند…
دیگری می گفت:جوانک راست می گوید در تمام کشورها از سربازانشان با
تکریم و
احترام یاد میکنند و آنان حق دارند که از چنین مزایائی برخوردار شوند،زیرا
اگر آنان
نباشند،امنیتی برای سایرین وجود ندارد…
دیگری…
به چهره سیّد دقیق شدم،نمیدانم قرمزی چهره اش از شرم بود یا از
عصبانیت،ولی
احتمال میدادم که آن برافروختگی چهره برای سوء استفاده از نام مقدس
جبهه،در چهره سیّد
نمودار شده بود.
سیّد معتقد است که حضور امثال وی در صحنه های دفاع مقدس،نه برای زمین بوده
است و نه
برای نام و نان،بلکه آنان تنها به تکلیف الهی خود عمل کرده اند و در این
خصوص هیچ منتی
بر سایرین ندارند...

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان شهیدان را شهیدان میشناسند
زندگي نامه
وي فرزند محمد تقي است که در خانواده اي مذهبي د ريکي از روزهاي بهاري ارديبهشت 1346 ( مصادف با سوم محرم ) در شهر خون و قيام درخانه اي محقر و کوچک در محله پامنار قم چشم به جهان گشود. دوران کودکي را همراه ساير فرزندان خانواده و درکنار برادرش داوود که وي نيز سه سال بعد از شهادت محمد حسين به فوز شهادت نايل آمد، با صفا وصميميت ودر زير سايه محبت و توجه پدر و مادري مهربان ، سپري کرد . درسال 1352، به مدرسه رفت وکلاس اول تا چهارم ابتدايي را با يک معلم روحاني طي کرد. سال پنجم ابتدايي واول و دوم راهنمايي را به دليل انتقال خانواده اش به کرج در دو مدرسه دراين شهر گذراند. درهمين دوران بود که به واسطه حوادث انقلاب، روح وي نيز، مانند ميليون ها جوان و نوجوان ديگر کشور، دچار تحولات عظيمي گرديد. شخصيت او با داشتن خانواده اي متدين ومذهبي و شرايط خاص شهر مقدس قم و نيز زمينه مساعد روحي به گونه اي شکل گرفت که سرشار از دين و فرهنگ غني اسلام بود...
